چیزی کمیاب برای شما در حال شکل‌گرفتن است — گشایش رسمی نزدیک است و درها نخست به روی شما گشوده می‌شوند.

دانشی که راه را روشن می‌کند — واژه‌هایی که با تو می‌مانند

برج عقرب — متولدان آبان: خوی، عشق، کار و سازگاری

برج عقرب — متولدان آبان: خوی، عشق، کار و سازگاری

خانهٔ مریخ، آبِ ثابت، و برجی که همه اسطوره‌اش کرده‌اند: عقرب به‌راستی چیست — توانش و سایه‌اش، چگونه عشق می‌ورزد، و با که می‌سازد.

عقرب غریب‌ترین آوازه را در منطقة‌البروج دارد — از او می‌ترسند، رمانتیکش می‌کنند، و با زبانی وصفش می‌کنند که از رمان‌های پرتعلیق وام گرفته‌اند. اسطوره را که برداری، تعریفِ سنتی دقیق است و بسیار کم‌نمایش‌تر: عقرب آبِ ثابت است، خداوندش مریخ. احساسی که زیرِ فشارِ ثابت نگاه داشته می‌شود، و پشتش ستارهٔ زور. و هر چه مردم در این برج گیرا می‌یابند و هر چه هراس‌آور، از همین یک واقعیتِ ساختاری برمی‌خیزد.

عقرب در یک نگاه

هنگام: نزدیک ۲۳ اکتبر تا ۲۱ نوامبر — یعنی آبان. نشان: کژدم، ♏. عنصر: آب، یکی از عناصر اربعه. طبع: ثابت. خداوندِ برج: مریخ در نظامِ کهن؛ پلوتون در نظامِ نو. شرف: هیچ‌یک از هفت سیارهٔ کهن. وبال: زهره. هبوط: ماه. روشن‌ترین ستاره‌اش: قلب‌العقرب — ابرغولی سرخ که یونانیان «هماوردِ آرس» خواندندش، چون رنگش به مریخ می‌مانَد؛ و یکی از چهار ستارهٔ شاهیِ ایران است. و از تن، در طبِّ کهن: اندام‌های زایش و دفع. موسمش: ژرفای پاییز — فرود به تاریکی پس از اعتدال.

به دو جایگاهِ سخت بنگر: زهره وبال دارد و ماه هبوط — ستارهٔ لذتِ آسان و ستارهٔ آسایشِ غریزی، هر دو اینجا می‌لنگند. و این سببِ صادقانه و ساختاریِ آن است که سبکی بر عقرب دشوار است. نه اینکه برج شدت را برگزیند؛ بلکه دستگاهِ خوش‌گذرانیِ گذرا در این پارهٔ فلک براستی سست‌تر است.

و تاریخ‌ها جابه‌جا می‌شوند

خورشید در روزی ثابت به عقرب درنمی‌آید؛ درآمدنش نزدیکِ یک روز پس و پیش می‌شود. زادهٔ بیست‌ودوم یا بیست‌وسومِ اکتبر، و زادهٔ بیست‌ویکم و بیست‌ودومِ نوامبر، می‌تواند این سو یا آن سویِ مرز باشد.

و جز زایچه‌ای که بر دادهٔ خودت بسته شود فیصله نمی‌دهد؛ زایچه‌یابِ رایگانِ ما در چند ثانیه می‌بنددش. و این کرانه از بیشترشان مهم‌تر است: میزان و عقرب دو خویِ نزدیک به وارونه‌اند، و عقربی که به خطا ثبت شده سال‌ها می‌پرسد چرا از پسِ آن نرمیِ اجتماعی برنمی‌آید که به او نسبت می‌دهند.

کژدم، پیش از آنکه کژدم باشد

افسانهٔ یونانی، کژدمی است که فرستادند تا اوریون را بکشد؛ همان شکارچی که لاف زد هر جانوری را بر زمین می‌تواند کشت. کژدم نیشش زد و هر دو را در آسمان نشاندند — به‌عمد رویاروی، چنانکه شکارچی فرو می‌رود آنگاه که عقرب برمی‌آید و آن دو هرگز با هم دیده نمی‌شوند. و این چیدمان واقعی است و با چشم دیدنی، و از ظریف‌ترین قصه‌هایی است که در آسمانِ شب تعبیه شده.

بابلیان این ناحیه را «کژدم» خواندند و نگاره به‌شکلی چشمگیر پایدار ماند — بخشی از آن رو که ستارگان براستی به کژدمی می‌مانند، با دُمی خمیده که به ستارگانِ نیش می‌رسد و روشن‌ترینشان شوله است.

و نکته‌ای تاریخی هست که دانستنش می‌ارزد، و نیمهٔ دیگرش را در نوشتهٔ میزان گفتیم: عقرب بزرگ‌تر بود. آنچه امروز میزان است، نزدِ یونانیان «چنگال‌ها» بود. رومیان بریدندشان و برجی جداگانه کردند. عقرب تنها برجِ فلک است که جراحی و کوچک شده؛ و این یا تصادف است یا هم‌سازترین واقعیتِ همهٔ این مجموعه با صاحبش.

مریخ در آب، و آنچه دگر می‌شود

مریخ جدایی است و زور و اشتها و بریدن. در حمل، که آتش است، بیرون‌سو کار می‌کند، تند و پیدا. و در عقرب، که آب است، درون‌سو کار می‌کند، آهسته و ناپیدا.

و همین یک دگرگونی نزدیک همه‌چیز را روشن می‌کند. حمل نیروی مریخی‌اش را بی‌درنگ خرج می‌کند و شامگاه تهی است؛ عقرب نگاهش می‌دارد. همان رانه‌ای که حمل را به فریاد می‌آورد، عقرب را به انتظار می‌نشاند. تدبیر و شکیب و توانِ نگاه‌داشتنِ نیتی سال‌ها بی‌آنکه اعلامش کنی، همه مریخ است که در بستری کار می‌کند که رها نمی‌کند.

و افزودنِ نوینِ پلوتون — که در ۱۹۳۰ یافته شد و به نامِ خدای جهانِ زیرین خوانده شد — درون‌مایه‌های دگردیسی و مدفون و دگرگونیِ بی‌بازگشت را به این برج بست. منجمانِ سنتی بی‌آن کار می‌کنند و چیزِ چندانی نمی‌بازند؛ برج پیشاپیش دربارهٔ ژرفا بود. اما نیکوست بدانی این لایهٔ نو هست، چون بیشترِ آنچه در اینترنت می‌خوانی آن را پیش‌فرض می‌گیرد.

و نکته‌ای از بابِ بهرهٔ روز و شب: مریخ ستاره‌ای شبی است و عقرب برجی شبی. پس عقربِ شب‌زاد خداوندِ خویش را در شرطِ خوشش می‌راند — و بارها آشکارا آرام‌تر است از عقربِ روززاد، که همان نیرو را فشار می‌یابد نه سرمایه.

آبِ ثابت، و چرا این افسردگی نیست

آب احساس است و حافظه و درآمیختن. و ثابت آن است که در میانهٔ فصل نگاه می‌دارد.

این دو را در هم ضرب کن تا پایداریِ عاطفی در ژرفا پدید آید — توانِ آنکه چیزی را سال‌ها با تمامِ نیرو حس کنی بی‌آنکه شدت فرو بکاهد. سرطان، آبِ پیشرو، پیوند را می‌آغازد؛ حوت، آبِ ذوجسدین، مرز را می‌گدازد. و عقرب، آبِ ثابت، نگاه می‌دارد — و آب را بیرون نمی‌دهد.

و این چارچوبِ سودمند برای آوازهٔ این برج است. عقرب از برادرانِ آبی‌اش عاطفی‌تر نیست. ناتوان‌تر است در تخلیه. آنچه سرطان بیان می‌کند و حوت پخش می‌کند، عقرب در بر می‌گیرد؛ و در بر گرفتن زیرِ آن فشار، هم وفا می‌زاید هم خطر.

خویی که اهلِ فن می‌خوانند

در عمل: دریافتِ انگیزه‌ها. عقرب می‌خواند که مردم چه می‌خواهند و چه پنهان می‌کنند، تند و بیشتر درست. و کم‌تأثیرپذیرترین برج از دلبری است، زیرا فاصلهٔ میانِ گفته و کرده را می‌پاید.

در او دلیری‌ای هست از گونه‌ای خاص — آمادگیِ نگریستنِ مستقیم به آنچه دیگران از آن می‌گریزند. بیماری، مرگ، پول، قدرت، خیانت، حالِ راستینِ یک زناشویی. عقرب همان دوستی است که سخنِ راست را به او می‌گویی، چون می‌دانی نمی‌هراسد و پس از آن نیازی به دلجویی ندارد.

در او وفایی هست که بیشتر به تصمیم می‌مانَد تا به احساس. کسی که درون آمد، درون است؛ و پیمان از غیبت‌های دراز و آزارِ بسیار جان به در می‌برد.

در او شکیبِ تدبیری هست. این برج می‌تواند بایستد و منتظر بماند؛ و آمادگی‌اش به انتظار را تندروان پیوسته دست‌کم می‌گیرند.

و در او توانِ نوزایی‌ای هست که سنت بیش از هر خصلتِ نمایشی بر آن پای می‌فشارد: عقرب از چیزهایی برمی‌خیزد که دیگران را تمام می‌کند. و محتمل‌ترین برج است که تا چهل‌سالگی یک بار زندگی‌اش را از نو ساخته باشد.

سایه

مهاری که چون مهر عرضه می‌شود. مسئلهٔ مرکزی. مراقبتِ عقرب راستین است و آسان به اداره‌کردن می‌لغزد — همه‌چیز را دانستن، پیامدها را چیدن، بی‌آنکه راهبر بنماید راه بردن. و برج این را براستی نگهبانی می‌یابد، و آن که نگهبانی می‌شود آن را پاییدن می‌یابد.

دفترِ انبارشده. آبِ ثابت رها نمی‌کند. توهینی از شش سال پیش با تمامِ وضوحِ عاطفی‌اش بازیافتنی است، و عقرب می‌تواند دادگاهی تمام را در نهان برگزار کند بی‌آنکه متهم بداند دادرسی‌ای در کار بوده.

همه یا هیچ. چون گذرا اینجا دشوار است — زهره وبال، ماه هبوط — عقرب مردم را به اعتمادِ تمام یا کنارگذاردنِ تمام دسته می‌کند، و میانه بسیار اندک است. و بریدن، چون بیاید، مطلق است، و بارها پایاتر از آن که آزارِ نخستین می‌طلبید.

آزمودن. ناخوشایندترین عادت، و باید آشکارا نامش برد. به‌جای آنکه بپرسد آیا این کس درخورِ اعتماد است، عقرب حالی می‌چیند که این را آشکار کند. و این خبرِ درست می‌زاید و زیانِ بسیار؛ و آن که آزموده می‌شود، سرانجام تقریباً همیشه درمی‌یابد.

سه رویِ عقرب

هر برج به سه وجه ده‌درجه‌ای بخش می‌شود. بر ترتیبِ کلدانی، وجه‌های عقرب از آنِ مریخ است، سپس خورشید، سپس زهره.

صفر تا ده: وجهِ مریخ. پرزورترین و رویاروترین عقرب — نزدیک‌ترین به سطح، تندترین در کنش، آشکارترین در شدت. همان که مردم هنگامِ وصفِ این برج در نظر دارند.

ده تا بیست: وجهِ خورشید. پیداترین و تواناترین در رهبری: ژرفا به‌علاوهٔ رضایت به دیده‌شدن. بارها به قدرتی راستین می‌رسد، و قدرت را بهتر از کلیشه اداره می‌کند.

بیست تا سی: وجهِ زهره. رباینده‌ترین و پوشیده‌ترین — دلبری بر ژرفا کشیده، و دشوارخوان‌ترینِ سه. بارها تا چیزی مهم نشود میزانش می‌پندارند.

مسئلهٔ حوّا، صادقانه پاسخ داده

هر چند سال قصه‌ای می‌گردد که مدعی است برجِ سیزدهمی هست و برجِ همه دگرگون شده. موضوعش حوّا است، مارافسای؛ و چون میانِ عقرب و قوس نشسته، جای پرداختن به آن همین نوشته است.

ادعای نجومی درست است. خورشید براستی هر سال نزدیکِ هجده روز از صورتِ حوّا می‌گذرد، و حوّا از دوازده برج نیست. و این کشف نیست؛ دو هزار سال است دانسته است.

و سببِ آنکه چیزی را دگرگون نمی‌کند این است که احکامِ نجومِ مداری — همان که در ایران و اروپا و خاورمیانه رایج است و بنیادِ این سایت — اصلاً از صورت‌ها نمی‌سنجد. سالِ خورشیدی را به دوازده پارهٔ برابرِ سی‌درجه‌ای بخش می‌کند، از اعتدالِ بهاری. صورت‌ها نامنظم‌اند و هم‌پوشان و بس ناهم‌اندازه؛ و برج‌ها بخشِ منظمِ یک سال‌اند. و از تقدیمِ اعتدالین از هم افتاده‌اند، و هر اهلِ فنی از بطلمیوس بدین سو این را می‌دانسته.

پس: نجومِ درست، و بی‌ربط به فن. و اگر آن نظام را می‌خواهی که براستی از ستارگان می‌سنجد، احکامِ نجومِ نجمی است، رایج در هند — و بدیلی است منسجم نه تصحیحی. و آنچه راست نیست این است که برجت در نهان دگرگون شده باشد.

عقرب در عشق

عقرب گذرا را خوب نمی‌داند، و بیشتر خودش هم می‌داند. آنچه می‌جوید عشق به معنای آرایه‌ای نیست، گونه‌ای دسترسی است: آنکه یکسره شناخته شود به‌دستِ کسی که پس از آن نمی‌رود.

و آنچه در برابر می‌دهد حضورِ تمام است. یارِ عقربی براستی علاقه‌مند است — به تاریخت، به ترس‌هایت، به آنچه هرگز به کسی نگفته‌ای — و هیچ‌یک نمی‌ترساندش. و این برای آن که سازگارش باشد گران‌بهاترین تجربهٔ عمر است. و برای آن که نباشد، در یک ماه خفه‌کننده.

و رشک همان آوازه است و شایستهٔ شرحی دقیق. بیشتر تملکِ توجه نیست. کم‌تحملی در برابرِ پنهان‌کاری است: عقرب تاب می‌آورد که چیزی دردناک به او گفته شود و تاب نمی‌آورد که کشفش کند. و اعتماد چون بشکند براستی دشوار بازساخته می‌شود — نه از کینه، که همهٔ روشِ این برج سنجیدنِ آن است که به که می‌توان تکیه کرد، و قرائتی دروغ بنیاد را می‌لرزاند.

و آنچه عقرب باید بیاموزد این است که هر خاموشی رازی نیست، و یار را حقِ زندگیِ درونی هست. و آنچه یار باید بیاموزد این است که سخنِ دشوار را زود و راست بگوید. و برای رفتن ژرف‌تر از خورشید به خورشید، تطبیقِ دو زایچه آن فن است، و شعلهٔ دوقلو یا همزادِ روح جای آن پرسشِ شدت است که این برج بیش از هر برجی می‌پرسد.

عقرب چون دوست و پدر و خویشاوند

در دوستی، عقرب همان است که هنگامِ فاجعه می‌آید. تشخیص، جدایی، مرگ، رسوایی — این برجی است که نه ناپدید می‌شود و نه ماجرا را به خود می‌گرداند؛ و دوستی بارها درست همان‌جا ریخته می‌شود.

در پدری و مادری، عقرب سخت نگهبان است و به‌شکلی غیرعادی درمی‌یابد کودک براستی چه حس می‌کند. و فرزندانِ عقرب‌ها عموماً حس می‌کنند ژرف شناخته شده‌اند. و جایِ خطایش حریمِ خصوصی است: والدی که می‌پاید، و نوجوانی که در پیِ آن پنهان‌کاری می‌آموزد — و حلقه بالا می‌گیرد، چون برج پنهان‌کاری را درمی‌یابد و بیشتر می‌پاید.

و در خویشاوندی، عقرب نگهدارِ آن چیزی است که دربارهٔ آن سخن نمی‌گویند، و بارها تنها کسی است که همهٔ قصه را می‌داند.

عقرب در کار و در مال

عقرب را آنجا بنشان که کار ژرفاست یا رازداری یا بحران: جراحی و پزشکی، روان‌شناسی و روان‌درمانی، پژوهش از هر گونه، بازپرسی، پزشکیِ قانونی، حقوق، اطلاعات و امنیت، مالیه و بازسازیِ ساختار، مدیریتِ بحران. هر چه کسی می‌خواهد که به حالی زشت استوار بنگرد و کاری کند.

و ناسازگارهایش: محیط‌های سطحی یا نمایشی، جایگاه‌هایی که شادابیِ همیشگی می‌طلبند، و هر فرهنگی که روایتِ رسمی و راستین در آن جدا شده و از همه انتظار می‌رود رسمی را تکرار کنند. عقرب از این برنمی‌آید. یا راست را می‌گوید یا می‌رود.

و در مال: تدبیرگر است و کتوم و با وام چون ابزار آسوده‌تر از برج‌های دیگر. بارها در ساختنِ ثروت در خاموشی عالی است. و خطرِ آشنایش آن است که پول جانشینِ ایمنی و مهار شود نه سرمایه.

تن و آنچه گفته نمی‌شود، و آنچه پزشکانِ کهن نسبت دادند

در تقسیمِ کهنِ اندام بر برج‌ها، اندام‌های زایش و دفع از آنِ عقرب است — اندامِ زادن و بیرون‌راندن، و درست همان پاره‌هایی از تن که بیشترِ فرهنگ‌ها بر ناگفتنشان هم‌داستان‌اند. برجِ پنهان را همان دادند که پنهانش می‌کنیم.

و دو سخنِ صادقانه: این نظامِ تناظرِ تاریخی است نه پزشکی؛ چیزی را تشخیص نمی‌دهد و نشانهٔ راستین جایش نزدِ پزشکِ راستین است. و نیمهٔ رفتاری ارزشِ نگاه‌داشتن دارد: این برج محتمل‌ترین است که عیبی در تنش را تا پیشرفتش پنهان کند، از همان غریزه که هر چیزِ دیگر را پنهان می‌کند. اگر عقربی را دوست داری، پرسش «حالت خوب است؟» نیست — پاسخ همیشه بله است — پرسشی معین است که از آن نتوان گریخت.

سازگاریِ عقرب، برج به برج

این را زمین‌نگاره بخوان، نه حکم. هر دو برج را در سنجهٔ سازگاریِ ما بیازما، یا با قرائتِ سازگاریِ کامل دورتر برو.

عقرب و حمل

حمل مریخ را با او شریک است، پس کشش بی‌درنگ است و ترازوی قدرت واقعی. دو چهره از یک ستاره: حمل بیرون خرجش می‌کند و عقرب نگاهش می‌دارد. شورانگیز، آتش‌گیر، و کم آسوده.

عقرب و ثور

ثور بر قطرِ او نشسته — از نیرومندترین محورهای فلک. زهره و مریخ، داشتن و درآمیختن، مادی و دگرگون‌کننده. کششی سترگ؛ و همهٔ چانه‌زنی بر سرِ مهار و داشتن است، از جمله داشتنِ یکدیگر.

عقرب و جوزا

جوزا درست آنگاه با ذوق می‌گریزد که عقرب ژرفا می‌خواهد، و عقرب آن گریز را طفره می‌خواند — که تا حدی هست. با این همه عقرب از هر برجی بیشتر می‌تواند از پسِ جوزا ببیند، و جوزا این را هراس‌آور می‌یابد و رهایش نمی‌کند.

عقرب و سرطان

سرطان پرتوصیه‌ترین تثلیثِ آبی است و به‌حق. عقرب می‌تواند همهٔ بارِ آنچه سرطان حس می‌کند را بی‌پروا بردارد؛ سرطان آن ایمنی را می‌دهد که عقرب نمی‌خواهدش. خطر: دو برجی که هر دو همه‌چیز را به یاد دارند.

عقرب و اسد

اسد تربیعی ثابت می‌سازد و شدیدترین جفتِ این فهرست است. هیچ‌یک کوتاه نمی‌آید؛ یکی در روشنایی کار می‌کند و دیگری در ژرفا. نیرومند و فرساینده، و ستیز همیشه بر سرِ آن است که براستی مهار با کیست.

عقرب و سنبله

سنبله جفتی است کم‌بهادیده و پایا. هر دو گوشه‌گیر، هر دو پژوهنده، هر دو به سطح بدگمان. سنبله به عقرب کاری سودمند می‌دهد که با شدتش بکند؛ عقرب به سنبله اجازه می‌دهد حس کند نه آنکه تحلیل کند.

عقرب و میزان

میزان برجِ همسایه است و غریزهٔ وارونه: میزان آن را خوشایند نگاه می‌دارد و عقرب راستینش می‌خواهد. عقرب پاسخِ هموارشده را نمی‌پذیرد، و میزان این را رویارویی می‌یابد و با گذرِ زمان روشنگر.

عقرب و عقرب

شناختِ بی‌درنگ و بی‌نیاز از شرح — به‌علاوهٔ دو تن که هر دو می‌آزمایند، هر دو انبار می‌کنند، و هر دو منتظرند دیگری نخست بگشاید. چون صادق باشند شگفت‌انگیز است، و چون نباشند توانِ بن‌بستی چندساله دارد.

عقرب و قوس

قوس همسایهٔ سوی دیگر است و پادزهرِ خویی: گشوده آنجا که عقرب بسته است، سبک آنجا که او سنگین. قوس سخنِ رُکِ راست را بی‌غرض می‌گوید، و عقرب این را براستی تازه‌کننده می‌یابد. و اعتماد گلوگاه است.

عقرب و جدی

جدی جفتی است نیرومند و در خاموشی سهمگین. جدیتِ مشترک، رازداریِ مشترک، آسودگیِ مشترک با افق‌های دراز. و جدی نمی‌هراسد و نیازی به اداره‌شدن ندارد، و عقرب این را آسایش می‌یابد.

عقرب و دلو

دلو تربیعِ ثابتِ دیگر است. هر دو نجنبنده، در دو سو: عقرب نزدیکیِ تمام می‌خواهد و دلو فاصله و اصل. و ناوابستگیِ دلو نزدِ عقرب سردی خوانده می‌شود. دشوار، و دلکش.

عقرب و حوت

حوت تثلیثِ آبی را کامل می‌کند و نرم‌ترین جفتِ اینجاست. حوت می‌تواند ژرفای عقرب را دیدار کند بی‌آنکه له شود، و لبه‌ها را نرم می‌کند. و خطر، رضایتِ مشترک به زیستن در جهانی عاطفی است که هیچ سنجهٔ بیرونی ندارد.

نام‌آورانِ زادهٔ عقرب

ماری کوری (۷ نوامبر ۱۸۶۷)، فیودور داستایفسکی (۱۱ نوامبر ۱۸۲۱)، پابلو پیکاسو (۲۵ اکتبر ۱۸۸۱)، آلبر کامو (۷ نوامبر ۱۹۱۳)، ایندیرا گاندی (۱۹ نوامبر ۱۹۱۷)، هدی لامار (۹ نوامبر ۱۹۱۴)، جورجیا اوکیف (۱۵ نوامبر ۱۸۸۷)، مارتین لوتر (۱۰ نوامبر ۱۴۸۳)، کلود مونه (۱۴ نوامبر ۱۸۴۰) و ماری آنتوانت (۲ نوامبر ۱۷۵۵).

و ماری کوری بهتر از همه این برج را شرح می‌دهد: سال‌ها بر نیروهایی نادیدنی کار کرد که کسی نمی‌دیدشان، در شرایطی که سرانجام کشتش، و نایستاد. و داستایفسکی درونِ گناه را چنان نوشت که نه پیش از او کسی و نه پس از او. و نیز بنگر که چه کسانی نیستند — چند نامِ پرتکرار که میانِ بیست‌ویکم و بیست‌وسومِ نوامبر زاده‌اند و ساعتِ زادنشان دانسته نیست؛ از جمله ولتر، که بیست‌ویکمِ نوامبرِ ۱۶۹۴ چندان به درآمدن نزدیک است که جزم نمی‌کنیم.

موسمِ عقرب از آنِ همه است

نزدیکِ سی روز خورشید از عقرب می‌گذرد، و سنت آن را موسمِ آنچه مدفون است می‌شمارد: ماهِ به‌پایان‌بردنِ آنچه از آن گریخته‌ای، رویاروییِ با وام، انجامِ آن گفت‌وگو، و بیرون‌ریختنِ آنچه در خاموشی پوسیده است.

و بی‌سبب نیست که فرهنگ‌های بسیاری جشن‌های مردگانشان را در همین پنجره می‌نهند — فرود به نیمهٔ تاریکِ سال دیرگاهی است آستانه شمرده شده. پس برجت هر چه باشد، متونِ کهن این ماه را به ژرفا می‌دهند نه به پهنا، و به پایان‌بردن نه به آغازیدن.

فراتر از برجِ آفتابی

هر چه گفته شد یک جایگاه را وصف می‌کند از ده‌ها. و عقربِ شاد و گشاده و بی‌هیچ هیاهو فراوان است — بیشتر طالعش قوس است یا میزان، یا ماهی آتشین دارد که آن سبکی را می‌دهد که خورشیدش نمی‌دهد.

طالع چیست را بخوان، سپس برجِ قمریِ خویش، سپس آنکه این سه چگونه به هم می‌آیند، و ببین زایچه به‌راستی چه دارد. و جایگاهِ مریخ برای تو از همه مهم‌تر است — خداوندِ سنتیِ توست و می‌گوید نیرو براستی کجا به کار می‌رود. و اگر نزدیکِ سی‌سالگی‌ای و چیزی که ساخته بودی از هم گشوده شده، سبب بازگشتِ زحل است؛ و این برج آن را بهتر از بیشترِ برج‌ها از سر می‌گذراند.

همه را رایگان در صفحهٔ زایچه بشمار، آسمانِ امروزت را در طالعِ عقرب ببین، و آنگاه که خواستی همهٔ ابزار خوانده شود نه خلاصه‌اش، قرائتِ زایچه جای آن است.

#طالع

به‌روزرسانی ۲۱ مرداد ۱۴۰۵ · ۱۴ بازدید

کتابخانه هنر را می‌آموزد. خوانش آن را بر تو می‌گشاید.

خوانش شخصی‌ات را بگیر
برج عقرب — متولدان آبان: خوی، عشق، کار و سازگاری