ورقی که هیچکس نمیخواهد ببیند
ورقی برمیگردد و اتاق دگرگون میشود. برجی که صاعقه زده و پیکرهایی که از آن فرو میافتند. سواری زرهپوش بر اسبی رنگپریده. ده شمشیر در یک پشت. در دستههایی که بیشتر خوانندگان به کار میبرند، اینها تصویرهاییاند که به شرح نیاز ندارند، و نخستین انگیزه — در خواننده به همان اندازه که در پرسنده — شتاب کردن از کنارشان است. شتاب دو رو دارد و هر دو بهایی میستانند. یکی آنکه بگذاری تصویر همان معنایی را بدهد که مینماید، و این بهسادگی نادرست است: سنت هرگز ورق سیزدهم را مرگ نخوانده. آن را پایانی میخواند که آغاز خود را با خود میآورد، و از همین رو دستههای کهن پشت سرِ سوار خورشیدی نهادهاند که میان دو برج برمیآید. اما برج همان ورقی است که آنچه مردم از آن دیگری میترسند انجام میدهد: فروریختن ناگهانی، بی آن هشداری که پایانهای آهسته میدهند. روی دوم شتاب مهربانتر مینماید: «فقط دگرگونی است.» این سخن اگر شتابزده گفته شود ورق را تهی میکند. آنکه آمده چون چیزی به پایان میرسد، میشنود که چیزی به پایان نمیرسد؛ سبکبارتر و کمآمادهتر بازمیگردد. هشداری که زود برسد از سودمندترین چیزهایی است که یک چیدمان میتواند بدهد، و نرم کردنش رحمت نیست. پیشه میان این دو شتاب مینشیند و جانش در جایگاه است. چیدمان ورق را دگرگون نمیکند؛ پرسشی را دگرگون میکند که از ورق خواسته میشود پاسخ دهد. همان برج در جایگاه «آنچه پشت سر میگذاری» جملهای است و در جایگاه «آنچه پیش میآید» جملهای دیگر، و همسایگانش آن را بیشتر مقید میکنند — هرچند معنای جایگاهها میان روایتهای یک چیدمان فرق میکند، پس همیشه خوب است بگویی در کدام چیدمان کار میکنی. آنچه میماند مهارت راستین است: چگونه ورقی سنگین را به کسی بدهی، بی آنکه بیندازیاش و بی آنکه پنهانش کنی. وقتی در خوانشی که کردی یا گرفتی ورقی سنگین آمد، جایگاه و همسایگانش از او خواستند به چه پاسخ دهد؟


