فصلِ انتظار: چون همه کردی و هیچ نجنبید

چگونه انتظارِ راستین را از گریزی که جامهٔ آن پوشیده بازشناسی، صبر بهراستی چیست، و چهار ریاضت که فاصله را آبادان میکند.
خستگیای هست که از بسیارْکار کردن نمیآید؛ از آن میآید که کار را درست کردهای و ایستادهای و هیچ روی نمیدهد. نامهها فرستاده شد، سخن گفته شد، دارو آغاز شد. و جهانی که میبایست پاسخ دهد، نداده است.
این از کمگفتهترین حالها در همهٔ اندرزنامههاست، زیرا اندرز برای کسی ساخته شده که باید کاری بکند، و اینجا کار کرده شده. آنچه مانده فاصلهای است — و فاصله را صنعتی است که کمتر کسی میآموزد.
هر سنّتِ سلوکی بر این کار کرده است، زیرا اهلش در آن دیر ماندهاند. این خلاصهٔ آن است: صبر بهراستی چیست — که آنچه مردم میپندارند نیست — چگونه فصلِ انتظارِ راستین را از گریزِ جامهپوشیده بازشناسی، و چهار چیز که فاصله را از زمانِ تلفشده به آن فصلی بدل میکند که بعدها پیدا میشود مهمترین بوده است.
نخست: آن تمییز که همه بر آن است
سه حال از بیرون یکسان مینمایند و پاسخهای وارونه میطلبند، و درآمیختنشان گرانترین خطای این باب است.
انتظار آن است که کار تمام شده و شتاب دادنِ نتیجه از تو برنمیآید. دانه در خاک است. نامه رفته است. افزودنِ کوشش اکنون سود نمیدهد و بسا زیان رساند.
درماندگی آن است که کاری در دسترس هست و تو بدان راه نبردهای. به انتظار میمانَد و از همین رو خطرناک است. آزمونش ساده و اندکی تلخ است: اگر دانایی دلسوز در کارِ من مینگریست، حرکتی میدید که من نمیکنم؟ اگر آری، این فصلِ انتظار نیست؛ مسئلهای است که جامهٔ آن پوشیده.
گریز آن است که کاری در دسترس هست، آن را شناختهای، و از آن سر میتابی — بیشتر از آن رو که ترسناک است. و همین است که بیش از همه جامهٔ صبر میپوشد، و جامهاش باورپذیر است زیرا گریز و صبر تقویمی یکسان میسازند. نشانهٔ جداکننده در تن است: انتظارِ راستین سنگین است و آرام؛ در گریز لبهای از آسودگی هست، و همان آسودگی رازش را میگوید.
پس پیش از آنکه چیزی از این نوشته بر تو صدق کند، این سه را بگذران. بیشترِ آنچه مردم فصلِ انتظار میخوانند یکی از آن دوِ دیگر است، و دارویشان این است: حرکت را بیاب، یا آن کارِ ترسناک را بکن.
صبر بهراستی چیست
واژهٔ «صبر» در اصلِ خود به معنایِ بستن و بازداشتن و نگاهداشتن است. از همین روست که به دارویِ تلخ «صبِر» گفتهاند. پس صبر به بند نزدیکتر است تا به شانهبالاانداختن.
و این ریشه، تصوّرِ کار را وارونه میکند: صبر نبودِ کوشش نیست؛ کوششی است که به درون گردانده شده. تو هیچ نمیکنی نه — تو چیزی را نگاه میداری، بیشتر خودت را، که اگر رها کنی پراکنده میشود.
و آن را سه گونه شمردهاند، و این شمار سودمند است زیرا بیشترِ مردم تنها یکی را میدانند:
صبر بر طاعت: استواریای که تو را از سالِ چهارمِ آموختن، ماهِ دهمِ بیماری، و میانهٔ بیجلوهٔ هر کارِ ارزنده میگذراند.
صبر از معصیت: بازداشتنی که پیام را نمیفرستد، خبر را نمیجوید، و پیشنهادِ نازل را تنها برای پایان دادن به تنگیِ بلاتکلیفی نمیپذیرد. و این با فصلِ انتظار بیش از همه نسبت دارد و کمتر از همه در مردم پرورده است.
صبر بر مقدور: برداشتنِ بارِ آنچه رخ داده، بیآنکه فرو بریزی و بیآنکه تلخ شوی — و این دو، دو شکستِ جداگانهاند.
بنگر که تنها سومی چیزی از تسلیم در خود دارد؛ آن دوِ دیگر کارِ سختِ آشکارند. هر که موضعی دشوار را نگاه داشته باشد — عهدی را در ماهی بد وفا کرده، یا راهِ گریزِ آسان را رد کرده — میداند که این کار است و خسته میکند، و از بیرون هیچ نمینماید.
دو زمان، نه یک زمان
یونانیان کرونوس — زمانِ پیاپی و اندازهپذیر — را از کایروس جدا کردند: هنگام، آن دم که کاری ممکن میشود که پیش از آن ممکن نبود.
و این تمییزی شاعرانه نیست، عملی است، و درست همان سببِ سرگردانی در فصلِ انتظار را نام میبرد. تو در زمانِ پیاپی میزیی، جایی که روزها میگذرد و چیزی دیگرگون نمیشود، و آنچه نیاز داری از جنسِ هنگام است، و هنگام به وعده نمیآید. همین ناسازی، رنج است: با ابزارِ نادرست میسنجی و — به خطا — حکم میکنی که هیچ روی نمیدهد.
و تصویرِ زیرِ این واژه، تصویرِ ملّاح است. مدّ را ساعتی است که برمیگردد، و آن که پیش از آن بادبان گشود، تا پایان با آب میجنگد. پس انتظار تلف نیست؛ بهایِ گذاری است که بعدها آسان خواهد نمود.
و این همان کاربردِ صادقِ زایچه است: نه خبر دادن از سرانجام، بلکه وصفِ احوال و هنگامها. اینکه بگویند این فصل برای فلان آغاز مساعد نیست، خبری است که آزاد از آن بهره میبرد. پرسوءتفاهمترینِ این گذرها را در عطارد دشمنِ تو نیست گشودهایم، و دورهٔ بزرگ را در بازگشتِ زحل. زایچهات را از زایچهیاب بگیر.
آستانه، و چرا تهی مینماید
مردمشناسی این حال را نامی دقیق داد. آرنولد فانجنپ در بررسیِ آیینهای گذار همهجا ساختاری سهپاره یافت: جدا شدن از حالِ پیشین، مرحلهای میانی، و پیوستن به حالِ نو. و ویکتور ترنر آن مرحلهٔ میانی را پروراند و آستانگی نامید.
و آنچه ترنر از این مرحله گفت، فصلِ انتظار را با دقّتی آزاردهنده وصف میکند. آن که در آن است، ساختارش مبهم است: دیگر آنچه بود نیست، هنوز آنچه خواهد شد نشده. نشانههای منزلت از کار میافتد. زمان معلّق مینماید. و این نکته دانستنی است: جامعههای کهن این را خرابی نمیشمردند. برایش آیین ساختند، مدّت نهادند، و معنا دادند. آن که در بیابان به سلوک بود شکست نخورده بود؛ در میانه بود، و میانه لازم شمرده میشد.
زندگیِ امروز گذارها را نگاه داشته و آیینها را وانهاده است؛ پس مردم از آستانهها میگذرند بیهیچ چارچوب و بیهیچ واژه جز «مرا عیبی هست». و بسیاری از رنجِ این فصل از انتظار نیست؛ از نبودِ ساختاری است که بگوید: این مرحله هست، عادی است، شکلی دارد، و پایان میپذیرد.
و اگر اکنون در آنی، این را آشکار باید گفت: تو خراب نشدهای. میانِ دو ساختاری، و این حالی است شناخته با ادبیاتی مکتوب، و آن سرگشتگی نشانهٔ ثبتشدهٔ آن است، نه گواهی در بابِ گوهرِ تو.
چلّه: آنچه این سنّت ساخت
در سلوکِ این سرزمین برایِ فاصله نامی و شکلی هست: چلّه — چهل روزِ خلوت و ریاضت. و نکته آن است که چلّه گزیده میشود؛ کسی آن را بر سالک تحمیل نمیکند. یعنی سنّت دریافت که فاصله اگر پذیرفته و شکلدار شود، از فاصلهای که بر آدمی تحمیل شده بهکلّی دیگر است.
و این درست همان کاری است که تو با فصلِ انتظارِ ناخواسته میتوانی کرد: آن را نپذیرفته تحمّل نکنی، بلکه بپذیری و شکلش دهی. چهل روز مدّتِ دلبخواه نیست؛ در سنّتهای بسیار همین عدد آمده، زیرا کوتاهتر از آن خُلق را دگرگون نمیکند و درازتر از آن ادامه نمییابد.
عطّار در منطقالطیر همین را در هفت وادی نهاده است: مرغان باید از وادیها بگذرند و هیچ وادی را نمیتوان دور زد. و مولانا در مثنوی پیوسته بر همین میگردد که دانه باید در تاریکیِ خاک بپوسد تا سر برآورد — و پوسیدن از بیرون مرگ مینماید.
و حافظ کوتاهتر و تلختر میگوید: صبر تلخ است، اما بَرِ شیرین دارد. بنگر که تلخی را انکار نکرده. سنّتِ راستین هرگز نگفت که انتظار آسان است؛ گفت که بیبار نیست.
دانه در تاریکی
روشنترین تصویرِ این باب، دانه است. در تاریکی نهاده میشود، میشکافد، و از بیرون نشانِ تباهی بر آن است. اگر کسی در روزِ دهم بدان بنگرد میگوید: مرد. و حقیقت آن است که شکافتن آغازِ زندگی است نه پایانِ آن.
و وجهِ شباهت باریک است: مقصود آن نیست که هر تاریکی بار میدهد، بلکه آن است که بار دادن جز پس از تاریکی نمیشود. نگاه بهتنهایی میانِ دانهای که میشکافد و دانهای که میپوسد فرق نمیگذارد؛ و صبر از همین رو خواسته شده: زیرا فرق در هنگامش دیده نمیشود.
و بارِ عملیاش این است: فاصله را به آنچه از آن پیداست مسنج. و این دعوت به کوری نیست — بازنگری در موعدش تصحیح میکند — بلکه بازداشتن از داوریِ هرروزه است که بیش از آنکه اصلاح کند خراب میکند. آن که هر روز خاک را میشکافد تا ببیند دانه رُسته یا نه، به دستِ خود آن را میکشد.
آنچه فاصله را تباه میکند
چنانکه فاصله را آبادکنندهای هست، ویرانکنندهای نیز هست؛ و چهار تا از همه سختترند.
یک: سنجیدن با دیگران. که فصلِ خود را با فصلِ مردم بسنجی. و هیچ چیز صبر را زودتر از این تباه نمیکند، زیرا مردم فاصلههای خود را نمایش نمیدهند؛ پایانهای خود را نمایش میدهند. تو درونِ خود را با بیرونِ ایشان میسنجی، و این سنجش از بن نادرست است.
دو: بازشماری. که هر شب پرونده را بگشایی و آنچه از دست رفته بشماری. این کوششی است بیبار، و اهلِ انتظار را بیش از خودِ انتظار میفرساید.
سه: گوشهگیری. آن که در فاصله است به بریدن میل میکند، زیرا پرسشِ «تازه چه خبر؟» سنگین است. این میل فهمیدنی و زیانبار است؛ و از همین رو در آن چهار ریاضت، دیدارِ هفتگی نهاده شد — نه از آن رو که خوش است، بلکه از آن رو که از آب شدن نگاه میدارد.
چهار: معلّق کردنِ همهٔ زندگی. که بگویی: چون گشوده شد آغاز میکنم. پس آموختن و پیوند و سفر و شادی به تعویق میافتد و همهٔ فاصله اتاقِ انتظار میشود. و همین است فرقِ آن که در فاصلهٔ خود میزید با آن که بر لبهٔ آن میزید.
چهار ریاضت که فاصله را آبادان میکند
یک: صورتی برای وقت بساز. هر سلوکی در برابرِ زمانِ شل، بنایی استوار مینهد: اوقاتِ نماز، وردِ راتب، چلّهٔ مدّتدار. قاعده آن است که چون ساختارِ بیرونی فرو ریخت، ساختارِ درونی باید عمداً ساخته شود وگرنه روزها آب میشوند. بهعمل: ساعتِ برخاستنِ ثابت، یک کارِ راتب در ساعتی معیّن هر روز، و یک دیدار در هفته با آدمی. ساده مینماید و پربارترین کاری است که در این فصل میتوان کرد.
دو: افق را کوتاه کن. بیشترِ رنجِ فاصله از نگریستن به همهٔ آن ساخته میشود. کسی انتظارِ بیکرانه را برنمیتابد؛ هر کس امروزش را برمیتابد. و این خودفریبی نیست؛ مقیاسِ درستِ توجّه است برایِ مدّتی که پایانش دیده نمیشود. روز را به کارِ روز بسنج، نه به گشایشِ کار.
سه: کارِ همسایه را بکن. آنچه در انتظارش هستی بسته است؛ آنچه پهلویِ آن است بیشتر وقتها باز است. ابزار را میتوان تیز کرد گرچه سفارش نیامده باشد. همین است که فاصله را از تلف به آمادگی بدل میکند، و همین است که مردم را وامیدارد بعدها بگویند آن انتظار ایشان را ساخت.
چهار: تاریخِ بازنگری بگذار، نه تاریخِ پایان. نمیتوانی بگزینی که پاسخ کِی میآید. میتوانی بگزینی که کِی دوباره بسنجی: این هنوز انتظار است، یا درماندگی و گریز شده؟ تاریخی در تقویم بنه — یک ماه، سه ماه — و در آن روز همان آزمونِ سهگانهٔ آغازِ این نوشته را از نو بگذران. همین است که نمیگذارد زمینِ آسوده بیخبر به زمینِ رهاشده بدل شود.
و اگر خواهی این بازنگری را با کسی بکنی نه تنها، آن خوانشِ روحانیِ ماست؛ و اگر فاصله به کسِ دیگری بسته است، ابزارِ سازگاری دو زایچه را با هم میبیند.
سه فاصله از زندگیِ واقعی
جستوجویِ کاری که خاموش شده. چهل درخواست، چهار گفتوگو، و هیچ پیشنهاد. اینجا آن آزمونِ سهگانه بیش از همه به کار میآید، زیرا این غالباً اصلاً انتظار نیست. اگر درخواستها را در سامانهها میریزی و پشتِ آن هیچ نیست، حرکتی در دسترس هست — آدمها، نه فرمها — و این رکود درماندگی است نه آسودنِ زمین. و اگر جستوجو بهراستی فراخ است و بازار بهراستی کند، پس انتظار است و کارِ همسایه همهٔ ریاضت است. هفته را به آنچه ساختی بسنج، نه به آنچه رسید.
پیوندی معلّق. کسی مهلت خواسته یا نگزیده، و تو موضعی بیمهلت نگاه داشتهای. این دشوارترین گونه است، زیرا سرانجام به ارادهٔ دیگری بسته است و آن قید است نه متغیّر. ریاضتِ اینجا چهارمی است — تاریخِ بازنگری — و باید راست باشد: یک ماه، نه «هر وقت آماده شد»؛ که «هر وقت آماده شد» افقی است که هرچه پیش روی، پس میرود. و آنچه در آن روز میگزینی پاسخِ او نیست، رضایِ خودِ توست به ادامهٔ انتظار — و آن یکسره از آنِ توست.
بیماری یا بهبودی که کند است. اینجا تصویرِ زمین حقیقی است نه مجازی: بهبود کاری نهانی است که تن به وقتِ خود میکند، و شتاب بهراستی زیان میرساند. ریاضتِ مناسب دومی است — کوتاه کردنِ افق — و رخصتِ مناسب این است که تو مکلّف به بارآوری نیستی. کارِ همسایه در دورهٔ نقاهت شاید خودِ آسودن باشد، و آسودن به شمار میآید.
به آن که در این فصل است چه بگویی
چون بیشتر در کنارِ فصلِ انتظارِ کسی خواهی بود تا در آن، بدان چه چیز کارگر است. سه چیز همیشه کارگر است.
فصل را به آواز نام ببر. بیشترِ آنان که در فاصلهاند، در نهان خود را شکستخورده میدانند. گفتنِ «این برههای سخت است و گواهی در بابِ تو نیست» از هر اندرزی کارآمدتر است، زیرا آن چارچوبِ غایب را فراهم میکند.
در زمان معیّن باش. «درست میشود» باورپذیر نیست و پنهانی میرساند که چیزی میدانی که نمیدانی. «اوّلِ ماهِ آینده سراغت را میگیرم» باورپذیر است، و بر افقی که پایانش دیده نمیشود همراهی میدهد.
و کارِ همسایه را پیشنهاد کن، نه سرانجام را. تو نمیتوانی آن کار یا آن سلامت را بیاوری. میتوانی در نوشتهها بنگری، آشنایی به هم رسانی، و در اتاق بنشینی. سنّتها همداستاناند که آنچه منتقل میشود حضور است؛ اندرز غالباً منتقل نمیشود.
و حافظ در همین باب
حافظ این فصل را بیش از هر شاعرِ دیگری زیسته و سروده است، و شگفت آنکه هرگز آن را آسان ننموده. در دیوانِ او انتظار نه انکار میشود نه تزیین؛ نام برده میشود و در کنارش امیدی نهاده میشود که ادّعای دانستن ندارد.
و همین است ادبِ درست: نه آن که بگویی «غم مخور» و تمام، بلکه آن که غم را ببینی و در کنارش راهی بگذاری. حافظ میداند که یوسفِ گمگشته بازمیآید و کلبهٔ احزان گلستان میشود — اما دقّت کن که این را به کسی میگوید که در کلبهٔ احزان نشسته و آن را انکار نمیکند.
و سعدی در گلستان همین را به زبانِ کار میگوید: در نومیدی بسی امید است. نه آنکه نومیدی نیست؛ آنکه در همان نومیدی چیزی هست. و این تفاوتِ باریک، تفاوتِ میانِ تسلّای راست و تسلّای دروغ است.
شاید فاصله تو را از چیزی نگاه داشته باشد
معنایی هست که باید در دل نگاه داشت و بر داغدیده در هفتهٔ نخست نریخت: برخی فاصلهها تأخیرند و برخی بازداشتن از چیزی که میگرفتی و نمیبایست. آن کار که در ماهِ درماندگی به سامان نرسید. آن کس که پاسخ نداد در روزهایی که هر چیزی را میپذیرفتی. کمتر کسی این را در هنگامش میبیند و بیشتر مردم پس از پنج سال میبینند.
این را به کسی که در آغازِ بلاست مگو؛ آن همان خطایی است که در آنچه نوشتهاند و آنچه از آنِ توست گشودهایم. اما اگر در نهان و همچون احتمال — نه یقین — نگاه داشته شود، کار میکند: رخصت میدهد بیندیشی که این رکود لزوماً حکمی در بهایِ تو نیست.
روزهای نخست و سالِ دوم یکی نیستند
اندرزگویان خطا میکنند که همهٔ فاصلهها را یکسان میگیرند؛ حال آنکه هر طورِ انتظار حکمی دارد.
روزهای نخست. در آنها تکان است، و خواستهٔ آن کمتر از آن است که صاحبش میپندارد: بخوابد، بخورد، و به یک تن بگوید. در این طور نه معنا خواسته میشود نه نقشه؛ و آن که در هفتهٔ نخست این دو را از خود میطلبد، بر رنجِ خود گناهی بیوجه میافزاید.
هفتههای نخست. اینجا بنا آغاز میشود: وقتِ راتب و کارِ همسایه. و هنگامش همین است، نه پیش از آن.
ماهها. و خطرِ راستین اینجا پیدا میشود: که فاصله بنشیند و هویّت شود. آدمی میگوید «من آنم که منتظر است» و سخن و مجلسِ خود را بر آن میسازد. بازنگری برای همین نهاده شد، و پرسشش این است: این هنوز انتظار است یا عادت شده؟
سالِ دوم. کمتر کسی بدان میرسد، و آن که رسید نیازش بازتعریفِ خواسته است نه صبرِ بیشتر. زیرا آنچه دو سال در انتظارش بودهای، در این میان تو دگرگون شدهای و بسا دیگر آن نباشد که میخواهی. و این پرسشی است که به نرمی باید نهاد و از آن نباید گریخت.
خلاصه آنکه صبر حالی یگانه نیست که کش داده شود؛ رشتهای از حالهاست که هر یک کارِ خود دارد. و آن که داروی طورِ نخست را در طورِ سوم به کار برد، خطا کرده است.
و آخرین نکته: در این فصل، خود را با معیارِ روزهای پرکار مسنج. آدمی در فاصله کندتر است و این نقصِ اراده نیست؛ اقتصادِ تن است. کاری که در ماهِ آسان دو ساعت میبرد، در این ماه چهار میبرد — و هر دو، کار است.
کِی انتظار به سر میرسد
فصلِ انتظار کمتر با اعلان تمام میشود. سه نشانه معتبر است.
یکم: کاری در دسترس میشود که پیشتر نبود — نه کاری که از آن میگریختی، بلکه کاری که وجود نداشت. این همان هنگام است، و بیشتر وقتها کوچکتر از انتظار مینماید: پیامی، دری، کسی که ناگهان در دسترس شد.
دوم: آنچه در انتظارش بودی از مرکزِ توجّهِ تو بیرون میرود. و این غالباً پیش از گشایش میآید نه پس از آن، و مردم از آن میرمند و کاملاً عادی است.
سوم و ناخوشترین: گاه فصل از آن رو تمام میشود که پاسخ «نه» است و انتظار برای چیزی بوده که نخواهد آمد. این نیز پایانی است و سزاوار است پایان نامیده شود، نه آنکه با امیدی که عادت شده کش داده شود. و دانستنِ اینکه چیزی به پایان رسیده، صنعتی دشوار است که در کِی نگاه داری و کِی رها کنی گشودهایم.
پرسشهای همسایه نزدیکاند: ادبِ گزیدن بر دانشِ ناتمام در چون ندانی، چگونه برگزینی؛ و اگر آنچه ایستاده کار است، گرههایش در کار، روزی، و رفتنِ شرافتمندانه؛ و اینکه این بیقراری نشانه است یا وسوسه، در حسِّ خاموش.
آنچه از همهٔ این باید برداشت
سنّتها، با زبانهایی که هرگز به هم نرسیدند، بر این همداستاناند که فاصله، درنگی میانِ پارههای زندگی نیست؛ یکی از پارههاست.
گفتنش آسان است و باور کردنش، وقتی درونش هستی، دشوار. اما لازمی آزمونپذیر دارد و از همین رو از دلداری بهتر است: آنان که انتظاری دراز را نیکو گذراندند، در بازنگری آن مدّت را تهی نمیخوانند. آن را فصلی میخوانند که در آن چیزی ساخته شد که در حرکت ساختنی نبود — مهارتی، بینشی، بردباریای، دوستیای، یا تغییرِ راهی که اگر راهِ نخست باز مانده بود هرگز نمیکردند.
کوتاه کردنِ فصل از تو برنمیآید. اما اینکه این زمینْ آسوده است یا رهاشده، بهراستی گزینشِ توست، و تقریباً همهٔ آن چیزی است که اینجا از آنِ توست. و — چنانکه میافتد — همین بس است.
کتابخانه هنر را میآموزد. خوانش آن را بر تو میگشاید.
خوانش شخصیات را بگیر

