چون ندانی، چگونه برگزینی؟ استخاره همچون رفتن، نه ماندن

استخاره چه میخواهد و ترتیبِ فراموششدهاش چیست: مشورت، نماز، عزم، توکل — و راهی عملی برای آن تصمیمی که خوابت را برده است.
شبی هست که هر کس آن را میشناسد. کار جدّی است، مهلت تنگ، و آنچه میدانستی به پایان رسیده. فهرست را نوشتهای، از هر که باید پرسیدهای، و باز دو کفّه برابر مانده — یا آن کفّه که سنگینتر است همان است که از آن میترسی. در آن ساعت یقین میخواهی، و یقین تنها چیزی است که در دست تو نیست.
هر سنّتی برای آن شب چیزی ساخته است، که آن شب بر همه فرود میآید. آنچه در این سرزمین ساخته شد نامش استخاره است، و در آن نکتهای است که از چشم بسیاری میافتد: استخاره درِ یقین نیست، بلکه ادبِ رفتن است بییقین. و این نادرتر و بهکارتر است.
این نوشته در حقیقتِ آن کار است — لفظش، ترتیبش، آنچه شارحان گفتهاند، و آن پندارِ رایج که مردم را از آن بازمیدارد — و آنگاه در استخوانبندیاش، چون جامه از تنش برکَنی و بر هر کارِ دشوار بپوشانی.
استخاره از تو چه میخواهد؟
واژه از ریشهٔ «خیر» است، و استخاره یعنی طلبِ خیر. نه پرسیدن از آنچه خواهد شد؛ بلکه خواستنِ آنکه خیر به تو رسانده شود و شرّ از تو گردانده.
این کار در حدیثی از جابر بن عبدالله در صحیح بخاری آمده است، که پیامبر استخاره را در همهٔ کارها میآموخت، چنانکه سورهای از قرآن میآموزد. و نخستین نکته همین است: آیینی نادر برای بحرانی بزرگ نیست — کاری هرروزه است، برای مردمِ عادی، در «همهٔ کارها».
صورتش دو رکعت نماز است و پس از آن دعایی. و همهٔ درس در ساختِ آن دعاست. به اقرار به نابرابری آغاز میشود — به علمِ تو میخواهم که خود نمیدانم، به قدرتِ تو که خود نمیتوانم — و آنگاه خواهشی میآورد با دو شرطِ برابر:
بار خدایا، اگر میدانی که این کار برای من در دین و معاش و سرانجامِ کارم نیک است — آن را برایم مقدّر کن، آسان کن، و در آن برکت نه. و اگر میدانی که بد است — آن را از من بگردان و مرا از آن بگردان، و خیر را هر جا که هست برایم مقدّر کن، و آنگاه مرا بدان خشنود گردان.
بر آخرین بند درنگ کن، که مردمان از آن میگذرند و کارْ همانجاست: «مرا بدان خشنود گردان». آخرین خواهش، خبر نیست؛ آشتی است با آنچه هنوز پیدا نشده. سائل میخواهد که خود دگرگون شود، نه آنکه تنها آگاه گردد.
و نکتهٔ دوم که کارآمد است: سه میزان نام برده شده — دین، معاش، و سرانجامِ کار. سومی همان افقِ دور است. بیشترِ تصمیمهای بد در روزِ خود بد نیستند؛ در سالِ سوم بد میشوند. دعا آن افق را در دستورِ زبانِ خویش گنجانده است، و این بیش از آن است که بیشترِ روشهای امروزینِ تصمیم میکنند.
و بنگر که گفت: «از من بگردان و مرا از آن بگردان». دو گرداندن، نه یکی. که بسا کار برداشته شود و دلبستگی بماند، و آن خود عقوبتی است بیگشایش. پس هر دو جدایی خواسته شد.
آن پندار که مردم را بازمیدارد
بسیار شنیدهای که پس از استخاره خوابی باید دید، و رنگِ آن خواب حکم میکند: سبز آری، سیاه نه. و چه بسیار کسِ راستدل که هفتهها آن خواب را چشم به راه ماند، خود را محروم شمرد، و کار را یکسره فرو گذاشت.
محقّقان در این باب گشادهدلترند. ابن حجر عسقلانی در شرحِ خویش بر بخاری از آنچه پس از استخاره میآید سخن گفته و خواب را شرط نکرده است؛ و نووی نیز چنین. تقسیمِ رنگها افزودهٔ مردم است، نه از متنِ حدیث. در آن دعا یک حرف هم خواب نمیطلبد. آنچه میطلبد این است که راه آسان شود یا گردانده، و دل آرام گیرد.
و چون این را دریافتی، کار از انتظار به رفتار بدل میشود. چشمبهراهِ نامه نیستی؛ خواستهای که دری گشوده شود یا بسته، و اکنون به سوی یکی میروی و مینگری چه پیش میآید. اگر خوابی آمد، افزونیِ فضل است نه ابزارِ کار — و خواب را صنعتی دیرینه است نزد معبّران، که جداگانه در شیوهٔ کارِ معبّرانِ کهن آوردهایم.
آنچه مردمان بیشتر گزارش میکنند باریکتر است و راستتر: گشایشی. آن روی که نگریستن بدان تابسوز بود، تابپذیر میشود؛ یا آن روی که بدان مایل بودی سنگین میشود، سنگینیای که به گذرِ روزها برنمیخیزد. نامِ آن حالِ نیکو در زبانِ قوم انشراحِ صدر است: فراخی پس از تنگی. وصفِ تن است پیش از آنکه وصفِ جان باشد، و هر که در عمرِ خود تصمیمی درست گرفته باشد آن را بیتعریف میشناسد.
آن ترتیب که نمیگویند، و اصل همان است
استخاره نزد پیشینیان کمتر تنها میآید. سوم از چهار است، و آن چهار خودْ روش است.
نخست: مشورت. پیش از نماز، پرسیدن از آنان که کار را میدانند. و این ادبِ افزوده نیست، نصّ است: شورا در قرآن وصفِ لازمِ جماعتِ مؤمنان شمرده شده. ترتیب خواسته است: نخست توانِ خویش در جستوجو تمام کن. استخاره جایگزینِ پژوهش نیست؛ آن است که پس از پایانِ پژوهش میکنی، آنگاه که کار همچنان مشتبه مانده.
دوم: نماز و دعا. دو رکعت، سپس دعا، و حاجت را به نامِ خودش بگو، آنجا که متن میگوید «این کار». معیّن بگو: نه «کارِ شغلم»، بلکه «پذیرفتنِ آن پیشنهاد در فلان شهر از فلان ماه». پرسشِ مبهم را حالی مبهم در پی است.
سوم: عزم. و اینجاست آن گام که امروز بیشتر میافتد، و به افتادنش همهٔ کار میماند. از تو خواستهاند که تصمیم بگیری. استخاره نیامده تا جایِ تصمیم را بگیرد؛ آمده تا پیشاپیشِ آن رود. چون مشورت کردی و استخاره، آن روی را که رجحان دارد برگزین و پیش رو.
چهارم: توکل. و آنگاه، نه پیش از آن. لفظِ قرآن در ترتیب باریکبین است: «فإذا عزمتَ فتوکّل على الله» — چون عزم کردی، آنگاه توکل کن. عزم نخست، توکل دوم. نه توکل بهجای عزم.
این ترتیب همهٔ حکمت است در یک سطر، و آنچه را مردم از استخاره میپندارند وارونه میکند. راهی نیست که به تو خبر دهند؛ راهی است که رها شوی — که بر دانشِ ناتمام گزینشی راستین کنی و آنگاه از محاکمهٔ دوبارهٔ خویش در سحرگاه دست بداری.
توکل چیست، که بسیار کژ فهمیدهاند
در خبری مشهور مردی شترِ خویش را رها کرد و گفت توکل کردم؛ گفتندش: ببند و توکل کن. در همین چند واژه همهٔ مذهب است. توکل بر آن بخش از کار مینشیند که در دستِ تو نیست، و تنها بر همان. جایگزینِ بستنِ شتر نیست.
غزالی در احیاء علومالدین این را به تفصیل گشوده و توکل را مقامی با درجات دانسته، نه حالی یگانه، و گفته که با بهکار بستنِ اسباب جمع میشود و آن را برنمیدارد. پس متوکّلِ راستین آن نیست که نشسته است؛ آن است که هر چه در توان دارد میکند و آنگاه از باقیِ غیب نمیآشوبد، زیرا از آغاز بر تمامیِ حسابِ خویش تکیه نداشت.
و بارِ عملیِ این سخن چنین است: آفتِ مردِ دودل کمکوشی نیست؛ این پندار است که اگر بیشتر بیندیشد، ابهام برخواهد خاست. برنخواهد خاست. در هر کارِ بزرگ پارهای هست که در همان ساعتی که باید برگزینی از تو پوشیده است. توکل نامِ نسبتِ توست با آن پارهٔ پوشیده، و نیکوییِ این نسبت فرقِ میانِ آن است که تصمیم میگیرد و آنکه تا ابد پس میاندازد.
استخاره با قرآن و تفأل: ادبِ این دیار
در این زبان و این سرزمین، استخاره چهرهٔ دیگری هم دارد که در جای دیگر کمتر است: استخاره با قرآن و با تسبیح. کسی نیّت میکند، صفحهای میگشاید، و از آیهای که پیشِ چشم میآید راهنمایی میجوید. و در کنارِ آن، تفأل به دیوانِ حافظ — که خواجهٔ شیراز را «لسانالغیب» خواندهاند و شبِ یلدا و هر شبِ دشوارِ دیگر، دیوان او را میگشایند.
اینها را سبک مشمار و بیادب مخوان. مردمی چند صد ساله با آنها زیستهاند و از آنها آرام گرفتهاند. اما ادبِ کار را نگاه دار: آنچه از صفحه یا از غزل برمیآید، دلالت است نه فرمان. غزلِ حافظ آینهای است که حالِ تو را بازمیتاباند؛ آنچه در آن میبینی، خبری است از تو، و کارِ نیکو آن است که آن خبر را با مشورت و با عقل بسنجی، نه آنکه بارِ تصمیم را یکسره بر یک بیت نهی. حافظ خود بیش از همه میداند که سخنش چند رویه دارد.
و سعدی در گلستان همین ادب را به زبانِ دیگر گفته است: تدبیر کن، آنگاه تسلیم شو. نه تسلیم بیتدبیر، نه تدبیرِ بیتسلیم.
وادیِ حیرت: سرگردانی مقام است، نه خطا
عطّار نیشابوری در منطقالطیر راهِ مرغان را هفت وادی شمرد، و ششمین را وادیِ حیرت نام نهاد. و این نامگذاری برای کسی که بر سرِ دوراهی ایستاده، تسلّایی است که کمتر جایی مییابد.
عطّار حیرت را نشانهٔ گمشدن نمیگیرد؛ منزلی میگیرد بر راه — و منزلی دیررس، نه زودرس. آن که هرگز حیران نشده، هنوز به آن وادی نرسیده است. پس اگر بر سرِ کاری چند هفته سرگردانی، این را دلیلِ سستیِ ایمان یا کندیِ عقلِ خود مگیر. بسا که نشانِ آن باشد که پرسش را بهراستی جدّی گرفتهای، و پرسشهای جدّی حیرت میزایند.
اما عطّار در آن وادی نمیماند؛ از آن میگذرد. و ادبِ استخاره نیز همین است: حیرت را انکار مکن، و در آن ساکن مشو. مولانا در مثنوی همین را به تصویرِ عنان گفته است — که عنان در دستِ توست و راه در دستِ دیگری؛ نه چنانکه عنان را رها کنی، نه چنانکه پنداری همهٔ راه را تو میسازی.
و از اینجاست که در این ادب، شتاب و درنگ هر دو عیب شمرده شدهاند. آن که پیش از مشورت میبرد، حیرت را نچشیده و کارش خام است. و آن که پس از استخاره نیز نمیبرد، در وادی خانه کرده و آن را با مقصد اشتباه گرفته. میانهٔ این دو، همان است که پیشینیان «عزم» خواندند: بریدن، پس از چشیدنِ حیرت، نه پیش از آن و نه بهجایِ گذشتن از آن.
همان استخوانبندی، بی جامهٔ دینی
جامه را از این کار برکَن، استخوانبندیای میماند که پژوهندگانِ تصمیم از راهی دیگر بدان رسیدهاند، و این خود نشانِ آن است که چیزی راستین را وصف میکند.
هربرت سایمون جایزهٔ نوبل را از جمله بدین یافت که دریافت تصمیمگیرندهٔ واقعی بهترین را نمیجوید، زیرا جستنِ بهترین دانش و محاسبهای میخواهد که کس ندارد. او آنچه را سایمون بسندهگزینی خواند میکند: حدِّ «کافی» را مینهد، میجوید تا بیابد، و برمیدارد. و چارچوبِ فراخترش، عقلانیتِ کرانمند، میگوید این تنبلی نیست؛ یگانه راهبردِ ممکن است برای آفریدهای که وقت و دانشش کرانه دارد.
این را با ترتیبِ استخاره بسنج، برابری تمام است. مشورت کن: آنچه گردآوردنی است گرد آور. استخاره کن: به زبان اقرار کن که باقی را اندیشهٔ بیشتر نمیبندد. عزم کن: پیش از بستهشدن برگزین. توکل کن: از گشودنِ دوباره خودداری کن.
منطقیان را تصویری است از آن کس که این ترتیب را نپذیرد: خرِ بوریدان، که میانِ دو تودهٔ برابرِ کاه از گرسنگی مُرد، زیرا ترجیحی نیافت. و در این لطیفه تیغی هست: چون دو روی بهراستی نزدیک شوند، بهایِ درازکردنِ اندیشه از فرقِ میانِ آن دو بیشتر میشود.
کیرکگور همین شکاف را از سویی دیگر نامید: دلیل به جایی میرسد و میایستد، و تو باید بجنبی؛ و هیچ اندیشیدنی آن جهش را به گامی آرام بدل نمیکند. و ویلیام جیمز در ارادهٔ باور افزود که برخی گزینهها ناگزیرند: آنجا نگزیدن خود گزیدن است، و بیشتر وقتها گزینشِ بدتر. آن کار که نپذیرفتی، تصمیم بود. آن پیوند که پایان ندادی، تصمیم بود.
این ادب در کدام کارها؟
هر کاری سزاوارِ این ساز و برگ نیست، و یکسانگرفتنِ خُرد و کلان خود دردی است. این تقسیم را آزمودهایم و استوار مانده:
بازگشتنی و ارزان. بیشترِ کارها. بیازما؛ اگر خطا بود، بازگرد. بهایِ درنگ از بهایِ خطا بیشتر است. زود ببُر و دل از آن بردار.
بازگشتنی و گران. کوچ به شهری دیگر، دگرگون کردنِ پیشه. بازگشتنش دشوار است نه ناممکن. سزاوارِ اندیشه و مشورت و استخاره است — و سزاوارِ آنکه به یاد آری دری برای بازگشت هست، که مردمان این را چون کارِ ابدی میگیرند و از همین فلج میشوند.
بازنگشتنی. پیوندِ زناشویی، فرزند، پارهای پیمانها. اینجا همهٔ ترتیب را آهسته باید رفت، و «سرانجامِ کار» را به جدّ باید گرفت نه به شتاب. بپرس: این در سالِ پنجم چه شکلی دارد، نه در سالِ نخست؟
آنچه از آنِ تو نیست. دری که بسیاری از آن غافلاند. پارهای از آنچه خوابت را میبرد تصمیمِ دیگری است که تو میکوشی بهجای او بگیری. هیچ آیینی آن را نمیگشاید، زیرا از آنِ تو نیست. و دانستنِ همین، غالباً همهٔ پاسخ است.
و پنجمی هست که نام بردنش میارزد: آنکه هر دو روی نیکو باشند. مردمان این حال را از رویاروییِ نیک و بد دشوارتر مییابند، و نباید. اگر هر دو راه نیکوست، کار از آنچه میپنداری آسانتر است، و آن دریغ که میخوری بهایِ زیستن در زمان است — که تو را رویی میدهند و رویی میگیرند — نه خطایی که در آستانِ آنی. و آن جملهٔ دعا، «خیر را هر جا که هست برایم مقدّر کن»، درست برای همین حال نهاده شده.
روشی که در یک هفته توانی کرد
روزِ نخست: کار را بنویس. یک جملهٔ معیّن با تاریخ. «آیا آن پیشنهاد را در فلان شهر از فروردین بپذیرم؟» نه «با کارم چه کنم؟». اگر نتوانستی آن جمله را بنویسی، هنوز تصمیمی نداری؛ اندوهی داری، و اندوه را درمانی دیگر است.
روزِ دوم: مشورت کن، چنانکه باید. دو یا سه تن، هر یک به سببی: آن که خودِ این راه را رفته، آن که تو را چندان میشناسد که خویِ نادیدهٔ تو را نام ببرد، و آن که در نتیجه بهرهای ندارد. جملهٔ نوشته را پیشِ ایشان نه، نه صورتِ مبهمش.
روزِ سوم: نماز و استخاره. دو رکعت و دعا، و حاجت را به زبانِ خود بگو. و اگر این زبانِ تو نیست، همتایِ ساختاریاش اقراری است خواسته و بهصدا، در خلوت و بیشتاب: که آنچه گردآوردنی بود گرد آوردهای، که شکافی مانده، که بیبستنِ آن برمیگزینی، و که به آنچه آید خشنودی. بلند بگو. این صورتِ تهی نیست؛ مقصود آن است که در زمان مرزی بگذاری میانِ سنجیدن و گزیدن.
روزِ چهارم تا هفتم: به سویِ یک در برو. آن روی را که رجحان دارد برگزین و چنان کن که گویی قطعی شده. نه اعلانی، نه سوزاندنِ پلها — کردار. نامهٔ پذیرش را پیشنویس کن. راه را بنگر. آنگاه دو چیز را بپا: راه گشوده میشود یا بسته، و سینه فراخ میشود یا تنگتر.
روزِ هفتم: ببُر، و بایست. آنگاه گامِ چهارم، که ادبِ نگشودنِ دوباره است. اینجا بیشترِ مردم فرو میمانند، و نیکوست پیشاپیش بدانی که نفْس تو را به نقض خواهد خواند. توکل همین خودداری است.
و اگر خواهی این هفته را با کسی بگذرانی نه تنها، آن مجلس همان خوانشِ روحانیِ ماست: نشستنی که پرسش را نیکو مینهد و به سامان دادنِ چنین هفتهای یاری میکند.
سه نمونه از زندگیِ واقعی
کارِ پیوند. خواستگاری آمده؛ مرد به ظاهر شایسته است، خانواده خشنودند، و در سینهٔ تو تنگیای هست که سببش را نمیدانی. خطا آن است که پیش از پرسیدن استخاره کنی. درست آن است که نخست بپرسی: از آن که او را از نزدیک میشناسد نه از شنیده، و از آن که تو را چندان میشناسد که بگوید این تنگیِ دریافت است یا تنگیِ ترس از دگرگونی. آنگاه که خبر تمام شد و ابهام ماند، استخاره کن و کار را به نامش بگو، سپس یک گام بردار — دیدارِ دوم — و بنگر سینه فراخ میشود یا تنگتر. و کارِ بازنگشتنی را در یک هفته مبُر.
کارِ کوچ. پیشنهادی از شهری دیگر؛ مال بیشتر است و کسانِ تو اینجایند. این از آن دسته است که بازگشتنش گران است نه ناممکن، و بیشترِ مردم آن را ابدی میپندارند و از همین فلج میشوند. سودمند آن است که کرانهاش کنی: در یک سال چه خواهم دانست که امروز نمیدانم؟ اگر خبری در راه است، پس تصمیمِ پیشِ رویِ تو تصمیمِ یک سال است نه تصمیمِ یک عمر، و بر همین اندازه باید استخاره شود.
کاری که از آنِ تو نیست. پدری در کارِ فرزندِ بالغِ خویش بیخواب است: با آن دختر پیوند کند یا نه؟ استخاره میکند و باز میکند و چیزی روشن نمیشود؛ زیرا کار از آنِ او نیست. آنچه از آنِ اوست پرسشی راستین است و پاسخپذیر: آنچه میاندیشم بگویم یا نگه دارم؟ یاری بدهم یا بازدارم؟ این را میتوان استخاره کرد. ارادهٔ فرزند را نه.
و اگر هیچ پیدا نشد
گاه همهٔ این را میکنی و هفته به پایان میرسد و کار همانسان مشتبه است. این چندان رخ میدهد که سزاوارِ پاسخی جداگانه است، نه آنکه شکست شمرده شود.
چهار چیز در چنین حالی غالباً راست است. پرسش فراختر از آن بوده که پاسخ گیرد — «آیا زندگیام را دگرگون کنم؟» پاسخ ندارد؛ «آیا این ماه استعفا بدهم؟» دارد. یا پرسش از آنِ تو نبوده. یا خبر هنوز نرسیده، و راستی آن است که کار نپخته است — و این پاسخی است نه گریز، و آن فصل را در فصلِ انتظار گشودهایم. یا پیشاپیش گزیدهای و اجازه میجویی نه هدایت، و این را به نرمی باید دید، که تن پیشتر میداند و اندیشه هفتهها بعد میرسد.
و این آخری بیش از آن است که مردم اقرار کنند. اگر چون یکی از دو راه بیخواستِ تو بسته شد در خود آسودگی یافتی، پاسخت را داری و دیرزمانی است که داری. کار نخوابید؛ کار کرد، و تو شتابش را نپسندیدی.
جای این در میانِ دیگر پرسشها
گزیدن یکی از خانوادهٔ کوچکی از پرسشهاست که در عمر بازمیگردند و یکدیگر را روشن میکنند. زیرِ هر تصمیمی پرسشی است از آنکه چه اندازه از زندگیِ تو به دستِ توست — نزاعِ نوشته و گزیده — که در آنچه نوشتهاند و آنچه از آنِ توست گشودهایم. و اگر تصمیم در کار و روزی است، گرههایش دیگر است و جایش کار، روزی، و رفتنِ شرافتمندانه. و اگر در انسانی است — بمانی یا بروی — حساب دگرگون میشود، که ارادهٔ دیگری در میان آمده: کِی نگاه داری و کِی رها کنی.
دو نوشتهٔ دیگر نیز اینجا به کار میآید. آنکه چه اندازه به خاطرِ دل توان اعتماد کرد، در حسِّ خاموش آمده، و در آن فرقِ باریکِ میانِ دریافت و دلواپسی نهاده شده — و همهٔ این کار بر همان فرق ایستاده است. و ادبِ خودِ پرسیدن، و آنکه دانا از کدام پرسشها بازمیایستد، در آنگاه که خوانش «نه» میگوید.
و اگر پرسشت رنگِ زمان دارد — که آیا هنگامش رسیده؟ — زایچه ابزاری بهکار است، و مشهورترین دورهٔ تصمیمهایِ بزرگ در پایانِ دههٔ سوم و دههٔ ششمِ عمر در بازگشتِ زحل وصف شده. زایچهات را رایگان از زایچهیابِ ما بگیر؛ و اگر کار به کسِ دیگری بسته است، ابزارِ سازگاری همین را برای دو زایچه میکند.
آنچه استخاره بهراستی میآموزد
چهارده قرن ماندنِ این ترتیب سببی دارد، و آن سبب یقینبخشی نیست. یقین نمیبخشد و هرگز چنین دعوی نکرد.
آنچه میبخشد ادبِ نگاهداشتنِ شکاف است. میگوید: تو آفریدهای هستی که ناگزیر بر دانشِ ناتمام کار میکند، همیشه و بیاستثنا، و آن تنگی که از این بابت مییابی نشانِ خطای تو نیست. وصفِ راستِ حالِ آدمی است. و این است آنچه با آن باید کرد: گرد آور، بپرس، برگزین، رها کن. آنگاه در تصمیمِ خویش بنشین، نه در کنارِ آن.
آن که این را آموخت، درستتر نمیگزیند بدان معنا که بیشتر برنده شود — کس چنین وعده نمیدهد. بهتر میگزیند بدان معنا که در درازنایِ عمر گرانبهاتر است: از خونریزیِ نیرو در کاری که گذشته دست میدارد، و به تصمیمِ بعدی با توشه میرسد. و همین است آنچه «مرا بدان خشنود گردان» میخواهد: نه پاسخِ درست، بلکه فراخیِ آنکه به پاسخی آرام گیری که درستیاش را دیرگاه — اگر هرگز — خواهی دانست.
دشواریِ بیشترِ تصمیمها گزیدن نیست. خواستنِ یقین است پیش از گزیدن. پیشینیان این را میدانستند، و همهٔ بنایِ کارِ خود را بر همین نهادند.
کتابخانه هنر را میآموزد. خوانش آن را بر تو میگشاید.
خوانش شخصیات را بگیر

